دربارهی کتاب:
در تابستان غریب سال ۱۸۱۶، لرد بایرن به همراه پرسی شلی و همسر نوزدهسالهاش مری و چند دوست دیگر در ویلایی گرد آمدند تا چندصباحی را به عیش و کامرانی بگذرانند. اما باران بیامان و سرمای نامنتظر تابستانی سبب شد حلقهی دوستان، به جای گلگشت و تماشا در گرمای مطبوع، در خانه بمانند و گرد آتش بنشینند و سر به بحثهای داغ علمی و ادبی گرم دارند. در یکی از همین شبها بود که لرد بایرن پیشنهادی را با دوستانش در میان نهاد: «بیایید هریک داستانی دربارهی اشباح بنویسیم.» و بدینسان فرانکنشتاین زاده شد، داستانی با شهرتی عالمگیر، قصهی دانشمندی که هیولایی آفرید. در طول بیش از دویست سالی که از خلق این رمان میگذرد، محققان و منتقدان ادبی از زوایای گوناگون به بررسی آن پرداختهاند و بازار تفسیرهای اسطورهای و روانشناختی و فمینیستی و سیاسی و غیره همواره داغ بوده است. ترجمهی حاضر کوشیده است نثر بسیار شاعرانهی شلی را در زبان فارسی بازآفرینی کند. بهعلاوه، مؤخرهی کتاب این امکان را برای خوانندگان فارسیزبان فراهم میآورد تا با نظریات گوناگون در باب این شاهکار تاریخ ادبیات آشنا شوند و نقاط قوت و ضعف هریک را بشناسند.
بخشی از کتاب:
اندوه عمیقی که این منظره ابتدا در من برانگیخت بیدرنگ جای خود را به یأس و غضب سپرد. بر چمن به زانو افتادم و بر خاک بوسه زدم و با لبان لرزان بانگ برآوردم: «سوگند یاد میکنم به زمین مقدسی که زانو بر آن نهادهام، به سایههایی که گرداگردم پرسه میزنند، به اندوه ابدی و ژرفی که در دل دارم و نیز به تو، ای شب، به تو و به ارواحی که بر تو حاکمند؛ سوگند به اینهمه که عفریت سببساز این نکبت را چندان دنبال کنم تا سرانجام، در ستیزی مرگبار، یا او به هلاکت رسد و یا من به خاک هلاک درافتم. تنها به این انگیزه زندگانی خویش را پاس خواهم داشت. تنها به قصد خواستن و توختن این کین بزرگ و ارجمند چشم بر آفتاب خواهم گشود و بر رستنیهای سبز زمین پای خواهم نهاد.»